مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
237
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و اما خزيمه چون بامداد شد ، وامها ادا كرد و خويشتن باصلاح آورد و به قصد زيارت سليمان بن عبد الملك مهيا شد . و در آن روز ، سليمان در فلسطين بود . چون بر در او بيامد ، از حاجب دستورى خواست . حاجب درون رفته ، اجازت خواست . سليمان جواز داد . چون خزيمه در پيشگاه خليفه حاضر شد ، او را سلام داد . سليمان گفت : اى خزيمه ، ديريست كه از ما دور گشتهاى . بازگو كه سبب چه بوده است ؟ خزيمه گفت : سبب ، بدحالى و پريشانى روزگار من بود . خليفه گفت : از بهر چه بسوى ما نيامدى و چه چيز ترا از آمدن بسوى ما منع كرد ؟ خزيمه گفت : ايها الخليفه ، ضعف من مرا از آمدن منع كرد . سليمان گفت : اكنون چگونه آمدى ؟ خزيمه گفت : ايها الخليفه ، من پاسى از شب رفته در خانهء خود بودم كه مردى در بكوفت و هميان زر به من داد . سليمان گفت : آيا آن مرد را ميشناسى يا نه ؟ خزيمه گفت : لا و اللّه ايها الخليفه . كه او بس بزرگوار بود و از او جز اين سخن نشنيدم كه گفت كه من جابر عثرات كرامم . آنگاه سليمان افسوس خورد و گفت : اگر او را مىشناختيم ، هر آينه پاداش مروت او را مىداديم . پس از خليفه ، لواى عاملى جزيره بخزيمه داد كه جاى عكرمهء فياض بنشيند . خزيمه به قصد جزيره بيرون رفت . چون بجزيره نزديك شد ، عكرمه بيرون آمده ، با او ملاقات كرد و اهل جزيره نيز بملاقات او بيرون آمدند و به يكديگر سلام دادند و همىرفتند تا به شهر اندر شدند . خزيمه در دار الاماره فرود آمد و فرمود كه از وزير عكرمه ، حساب خواهند . چون حساب ديدند ، مالى بسيار بذمت عكرمه يافتند . خزيمه مطالبت كرد . عكرمه گفت : من به چيزى راهبردار نيستم . گفت : ناچار بايد مال ادا كنى . عكرمه گفت : مرا مالى نيست . هرچه خواهى كرد ، بكن . آنگاه خزيمه فرمود كه عكرمه را در زندان كنند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .